خوش به حال شدن شیطونک
گل مامانی عسلم شیرینم خوشمزه ی مـــــــــــــــن فدات بشم روزی هزااااااااااااااااااار بار 

چند شب پیش رفته بودیم پلاسکو برای خرید... هر بار میریم شما گیر میدی به ماشینهای بزرگی که تو مغازه هست 
عاشق موتور و ماشین و دوچرخه هستی 
بابایی تصمیم گرفت یکی برات بخره تا خوشحال بشی . اونشب ماشین مورد نظرمون یافت نشد
فرداش اومدیم... اینبار یه چیز دیگه دیدی و نظر شما و البته ماروبه خودش گرفت 
اون چی بود؟؟؟؟؟؟؟
تاب تاب عباسی عشششششششششششق شما 
تصمیم بر این شد برات تاب بخریم چون خیلی دوست داری اما هر مغازه میرفتیم یه دونه داشت اونم واسه نمونه بیرون بود حالا ساعت چنده ؟ 1:30 بامداااااد
تا اینکه صبح همون روز که میشه سه شنبه ای که گذشت بابا کله ی صبح رفت مغازه اسباب بازی فروشی که همیشه ازش برات خرید میکنیم و با یه تاب خوشگل برگشت خونه 
شما خواب بودی تا صدای بابا رو شنیدی یه چشمت رو باز کردی و نیم خیز شدی
تا بابا گفت برای دخترم تاب تاب خریدم یهو از جا کنده شدی و در حالی که گیج بودی بدوبدو طرف بابا دوییدی قربونت برم
کارتن رو باز کردیم و من و بابا وسط خوشحالی کردن و جیغ زدن شما با اشتیاق شروع به بستن تاب کردیم ... اما مگه شما مهلت میدادی از همون اولش به میله ها اویزون بودی تا آخرش که میخواستیم صندلیشو وصل کنیم شما رو صندلی نشسته بودی رو دستای بابا منم در حال وصل کردنش ... یه صحنه ای بودااااااااااا
خلاصه از اون روز هنوز اسم پارک به بابا نیاوردی و از صبح تا شب در حال بازی کردن باهاشی
خوشحالم که خوشحالی عزیز دلم به این بهونه لااقل غذا تو میخوری جون دلم
امروز صبح هم بابا بردت باغ خاله مهین جونم و اونجا با کبوترها و مرغ و مرغابی و غاز و خلاصه کلی پرنده ی دیگه بازی کردی بابا میگفت نون دستت گرفتی و مرغها و مرغابیها اومدن از تو دستت نون بردن و شما اصلا نترسیدی و تازه میخواستی بغلشونم بکنی قربونت برم حیف که دوربین همراه بابا نبوده ازت فیلم بگیره 
ایشالا دفعه بعد میدونم بازم بابا میبردت اونجا چون بهت خیلی خوش گذشته بوده
اینم از عکسهای شما و تاب تاب عباسی


فدای خودتو تاب بازی کردنت و کتاب خوندنت عزیز دلـــــــــــــــــــمممممممم



اینم از آرمیتا کوچولو که واسه خودش خانومی شده




خوش به حال شدن شیطونک 



